X
تبلیغات
بانوی شعر شهدا

بانوی شعر شهدا

" استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است "

 

 

از: سجاد محمدي فرزند شهيد دفاع مقدس

به: عليرضا و آرميتا فرزندان شهداي هسته اي

 

۱- سلام کوچولوهاي دوست داشتني

شما که از نژاد صبح روشنيد

و سند چشم انداز 1404

۲- اگر از حال من بخواهيد

ملالي نيست جز بيست و چند سال دلتنگي

و بغضي که با من بزرگ شد و نشکست!

۳- «وقتي چشم باز کرد

همه جا سياه پوش بود

پسري که چهل و سه روز بعد از پدر به دنيا آمد!»

۴- در حسرت يک قاب عکس

مي‌‌تپيد

پسري که در آغوش پدر عکس نداشت!

۵- چشم باز کرد

پدر نبود

مادر مچاله بود

اما غرور و سربلندي بود

حالا او مطمئن است

بدون پدر مي تواند...

اما بدون آرمان‌هايش هرگز!

۶- شانه ام بوي يتيمي مي‌دهد

لبخند مي‌زنم و محکم مي‌ايستم

تا همرزمان پدر

نشاني‌ام را گم نکنند!

۷- من نفرت دارم

از آنهايي که

به سختي دست بر سر مي‌کشند

ولي به راحتي

دست از آرمان‌هاي پدر مي‌کشند!

۸- از امريکا نمي‌ترسم

ترسم از آنهايي‌ست

که از امريکا مي‌ترسند!

۹- وقتي حضرت آقا

شما را در آغوش مي‌گيرد

آب مي‌شوم

بهانه گير شده‌ام

دارم پير مي‌شوم!

۱۰- پدران شما

ميراث دار خوبي براي پدرم بودند

بايد مواظب باشم

کساني براي ميراث پدران شما

دندان تيز کرده‌اند!

بدرود

 

پروانه نجاتی

۱۲ آبان ماه ۱۳۹۱

 


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 11:54 توسط سجاد| |

بسم الله

با عرض پوزش از همه دوستان و عذرخواهي فراوان از سرکار خانم نجاتي، اميدوارم کم کاري بنده در بروز رساني اين وبلاگ مورد بخشايش قرار بگيرد.

شعري از بانوي شعر شهدا، براي اين روزهاي دنياي اسلام و براي دفاعي که مسلمانان سوريه و لبنان و مصر و ليبي و تونس و عربستان و يمن و بحرين و ايران براي مقدس ماندنش تلاش مي کنند.

با احترام به مجاهدين راه حق در هر زمان و مکان و با هر قوميت و زياني، از سلسه جنبان اين حرکت عظيم يعني سيدناالامام روح الله و جانشين برحقش امام خامنه اي، تا سيدحسن نصرالله ها و صدر ها و حکيم ها و محمد الدره ها؛ و به اميد آن روز که ساير آزادگان جهان از خواب غفلت برخيزند و فريادها به مشت تبديل گردد...

انشاالله



برادران عرب بی برادرم کردند
اسیر فاجعه های مکررم کردند
به عمق بی کسی چاه در شبی بی ماه
برای سنگ دل خود کبوترم کردند
چهار سوی گذر را به روی من بستند
شبیه قاعده ی بازی از برم کردند
مزورانه مرا دست گرگ ها دادند
برای پیرهن پاره پرپرم کردند
لب سکوت گزیدند وقت خوش رقصی
پیاله لب زده درخون شناورم کردند
فروختند مرا بانفیری از نفرت
و بعد هلهله بر زخم پیکرم کردند
به جای نان و عروسک یه جای نرمی خواب
گلوله هدیه ی چشمان خواهرم کردند
برادران عرب، مصری از زر و زورند
که مثل خواب بدی دیر باورم کردند
پروانه نجاتي


نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 9:2 توسط سجاد| |

بسم الله



بچه های عطر و نور، بچه های انقلاب!

فصل فصل عمرتان پُر ز لحظه های ناب!

یادتان هنوز هست موج موج تیرگی

خواب تلخ زندگی زیر سایه ی حباب

نه غرور و عزّتی، نه بهار رغبتی

می گذشت سال و ماه، روزهای پر شتاب

این طرف حضور فقر، آن طرف بلور قصر

این سیاه، آن سفید؛ سخت بود انتخاب

دست های فتنه خیز، در بسیط خاک بود

داس یا تب هراس یا عقوبت و عذاب

شعله می زد از گلو بغض های سرکشی:

«ما کجای عالمیم؟» یک سوال بی جواب!

ناگهان پیام عشق، بین ما ظهور کرد

گفت: خستگان شب، تشنگان آفتاب!

رخت صبر بر کنید وقت سرفرازی است

تیغ صبح برکشید! تیغ سرخ انقلاب

گرچه حس نمی کنند دوستان ناسپاس

راز صبح آرزو، درد شام التهاب

روی کوچه می کشید طرح سبز عشق را

دست های گرم عشق، لرزه های اضطراب

زندگی جوانه زد روی شاخه ی امید

رنگ تازه ای گرفت درس و دفتر و کتاب

گوشه گوشه ی زمین از گلوی لاله ها

بانگ می زند وطن: زنده باد انقلاب!


پروانه نجاتی



نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 0:48 توسط سجاد| |
طبقه بندی: منظومات 

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin