تبليغاتX
بانوی شعر شهدا
 
" استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است "
 
 

بسم الله

 

 

 

بي نشان

 

چقدر نامه نوشتم به دست باد سپردم

 

براي آمدنت شب به شب ستاره شمردم

 

چقدر گرد گرفتم من از اتاق تو مادر

 

براي باور مردم قسم به جان تو خوردم

 

در انتظار تو و قاصدي كه هيچ نيامد

 

هزار مرتبه جانم به لب رسيد و نمردم

 

و عكس هاي تو را، من اميدوار و صبور

 

براي هركه مي آمد ز جبهه بردم و بردم

 

صداي زنگ در، اما، هميشه دغدغه زا بود

 

نيامدي و من از آن چه خون دل كه نخوردم

 

چقدر هروله كردم ميان كوچه و ايوان

 

و بال روسري ام را به زير پلك فشردم

 

چه پستچي كه از اين خانه مي گذشت شتابان

 

چقدر نامه نوشتم به دست باد سپردم

 

 

پروانه نجاتي

 

شيراز-۱۳۸۳ 

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:59  توسط سجاد  | 
بسم الله

 

 

دیوار ریخت بین دو ابروی خواهرم

 

جا ماند زیر وحشت آوار ، مادرم

 

دیوار ریخت بین دو ابروی خواهرم

 

توفان خاک کوچه ما را فرا گرفت

 

تا ایستاد نبض زمین در برابرم

 

با دست های سرد قساوت شبی سیاه

 

خط خورد مشق و دفتر انشای دخترم

 

بر بام خانه کرکس شومی فرو نشست

 

در شعله سوخت حجله عیش برادرم

 

بوی بهشت می وزد اینجا هنوز هم

 

زیرا گذشته روزی از این کوچه همسرم

 

این خانه آشیان خوش خاطرات بود

 

اینک نشسته در غم گل های پرپرم

 

پروانه نجاتی

 

دی ماه ۱۳۸۰ - شیراز

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:22  توسط سجاد  | 
بسم الله

سوگ - سور برادرانم

می تراود ز چشم من اندوه

می گدازد مرا غمی نستوه

شب من بی ستاره می سوزد

خاطرات آتشم می افروزد

شب پر از اضطراب و تنهایی ست

پر از آشوب ناشکیبایی است

شب ، دل آشفته شهیدان است

دل من خیس زیر باران است

درد من غصه ای قدیمی نیست

زخم من با دلم صمیمی نیست

از درونم خبر ندارد کس

وای از این آسمان پر کرکس

بعد از آنها که سربدار شدند

چه کسانی طلایه دار شدند ؟

کوچه بی شهید یعنی چه ؟

مردم ناامید یعنی چه ؟

واژه ها را چه تلخ می بافم

شعله می ریزد از دل صافم

چه کنم ؟ شاعر شهیدانم

بعد آنها کمی پریشانم

این پریشانی التهاب من است

حاصل لحظه های ناب من است

با دل خود وداع خواهم کرد

با شهیدان سماع خواهم کرد

بی شهیدان چه قدر تنهایم

داغ می ریزد از سراپایم

کیست در من غروب می خواند

از دلم از جنوب می خواند

طاقتم را گداختی ای شعر !

خوب من را شناختی ای شعر !

باز در جبهه واژه سوزاندی

دل من را به جبهه ها خواندی

آمدی تا نماز من باشی

ذوق راز و نیاز من باشی

آمدی آسمان من باشی 

پر و بالم ، توان من باشی

آمدی تا که روی سجاده

جام را پر کنی از این باده

خواستی از غزل جدا باشم

از من خود شبی رها باشم

مثل تیری نشانه ام کردی

مثنوی را بهانه ام کردی

خواستی کم بگویم از دل خود

تا ببندم شبانه محمل خود

پر زنم تا به کربلا بروم

روی بال فرشته ها بروم

عشق را باید استجابت کرد

زخم ها را کمی اجابت کرد

شعر من بهترین گواه دل است

در سیاهی شب پناه دل است

شاهد گریه های تلخم اوست

همدم مویه های تلخم اوست

واژه ها سخت در تقلایند

گرم پرواز سوی بالایند

همسفر با ستاره و ماهند

چیزی از ماوراء می خواهند

شعر ، پرواز ساده روح است

التیام خیال مجروح است

دوست دارم شراره برخیزم

بی غم استخاره برخیزم

بسرایم تنور جانم را

سوگ - سور برادرانم را

*

ما به مردان جبهه مدیونیم

وارث یک قبیله مجنونیم

باید از خواب ناز برخیزیم

با سیاهی دوباره بستیزیم

این بهار شکفته ایمان

یادگاری ست مانده از یاران

بر من و توست پاس شان داریم

دست از اختلاف برداریم

یادشان اعتبارمان بادا !

تا همیشه بهارمان بادا !

از شهیدان ، مگو غمی مانده است

محنت و اشک و ماتمی مانده است

که شهیدان همیشه با مایند

چشم بر راه صبح فردایند :

که چه کردیم با امانتشان ؟

دستمان مانده گرم بیعتشان ؟

سر پیمان هنوز هم هستیم ؟

یا ز سودای دیگری مستیم ؟

ای دل امشب دوباره دریا شو

قدری از داغ شان شکیبا شو

که شهیدان غرور زندگی اند

شاهراه عبور زندگی اند

امشب ای شعر ! در دلم گل کن

این همه درد را تحمل کن

پروانه نجاتی

  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 23:48  توسط سجاد  | 
بسم الله

 

خاکستر سبز

هنوز از جبهه می آید نسیم آشنای تو

خیال انگیز و رویایی عروج تا خدای تو

خیال کوچه هامان پر شد از عطر نفس هایت

چه اشک افشانی ای دارم من امشب در هوای تو

تو بر سجاده خونین نماز عاشقی خواندی

کجا بود ای برادر ! کعبه تو کربلای تو

من آن شب دیدم از اعماق رویاهای شیرینم

سواری نور می پاشید روی زخم های تو

از امشب چشم های خسته را از راه می گیرم

که روی کوچه جاری نیست دیگر جای پای تو

به این تابوت ها تا چشم ها را می سپارم من

دلم در خود فرو میریزد ای خواهر فدای تو !

پس از چشم انتظاری ها به اشک خویش مي شويم

پلاكی جامه ای يا استخوانی را به جاي تو !

پروانه نجاتی

تابستان ۱۳۷۴ - خرامه

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 7:57  توسط سجاد  | 

بسم الله

 

دو گنبد به اندازه ی بی پناهی

 

شکفته بر این نهر دو یاس کوچک

دو چشم فروزان ، دو الماس کوچک

دو گنبد به اندازه ی بی پناهی

شده کربلایی به مقیاس کوچک

غریبانه آغوش وا می کند اشک

به روی لهیب یک احساس کوچک

چه آرام و سنگین قدم می گذارند

چو پاهای مجروح از آماس کوچک

کنار فرات ، آه ، می بینی ای دل

به خون خفته جسم دو عباس کوچک

 

پروانه نجاتی

خرداد 81

ساحل فرات - آرامگاه طفلان مسلم (ع)

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 21:38  توسط سجاد  | 

بسم الله 

 

شلمچه

نگاه کن پدر این نقشه های ایران است

به من بگو که شلمچه کجای ایران است

شلمچه نیست در این نقشه های جغرافی

نگفته ای تو مگر کربلای ایران است ؟

عجیب اینکه در آن سرزمین خون افشان

پر ازدحام ترین جاده های ایران است

ز بس شهید که از آن بهشت آوردند

گمان کنم گل آب و هوای ایران است

گرفت نقشه ز دستم پدر و ابری گفت :

شلمچه ناحیه ی باصفای ایران است

برای رفتن اگر دل دلیل ما باشد

ز هر طرف بروی ابتدای ایران است

چه چشمه ها که نجوشید روی آن از خون

چه خونبهای گرانی برای ایران است

ز گوشه گوشه ی میهن در آن پلاکی هست

شلمچه نقشه ی جفرافیای ایران است

 

پروانه نجاتی

۱۳۸۷/۲/۱۶

  نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 14:30  توسط سجاد  | 
بسم الله

سناریوی دلتنگی

 

**اپیزود ۵ - مرد با غیرت**

 

پدر اگر تو نبودی وطن بهار نداشت

نهال غیرت ما بوی برگ و بار نداشت

اگر تو سینه خود را سپر نمی کردی

هجوم دشمنی آشفته جان مهار نداشت

تو مرد بودی و دیدی که آن پدیده شوم

ز ناگوارترین ها فروگذار نداشت

دلاورانه به دریا زدی دل و رفتی

اگر چه بعد تو این سقف اعتبار نداشت

رها ز دلهره ی اینکه کودکی هر شب

برای دیدنت آرامش و قرار نداشت

به روزهای نداری ، زمان بیماری

خیال خاطره ای از تو در کنار نداشت

و یا جوانی یک زن به چشم رهگذران

چه زود سوخت و خاکسترش غبار نداشت

رسیده قصه به جایی که من ، تو ... و مادر

و خانه ای که دگر روز و روزگار نداشت

 

پروانه نجاتی - شیراز

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 14:51  توسط سجاد  | 
بسم الله

سناریوی دلتنگی

 

**اپیزود ۴ - سهمیه**

 

دل خسته ام ز سهمیه هایی که هیچ کس

باور نکرد سهم مرا سر کشیده است

باور نکرد جای تو را پر نمی کنند

باور نکرد سوی تو خنجر کشیده است

این امتیازهای کذایی که بی دریغ

طومار طعنه همه هم کلاس هاست

ای کاش بودی ای پدر اینها ولی نبود !

سهمیه سهم کینه حق ناشناس هاست

رفتی که راه باز شود ، راه باز شد

اما کنار جادّه مرا هیچ کس ندید

زیر غبار رفتن شان اشک های من

در انتظار آمدنت سیل آفرید

تو مایه غرور منی گرچه نیستی

مرد حماسه ، مرد بلاپوش شهر من

باور نکن که بی تو به پایان رسیده ام

خلوت نشین قطعه خاموش شهر من

اینک منم که در هوس چشم های تو

دل تنگم از نگاه طلب کار کوچه ها !

در حسرت چشیدن گرمای دست تو

می ترسم از شکستن دیوار کوچه ها

 

پروانه نجاتی - شیراز

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 17:3  توسط سجاد  | 
بسم الله

سناریوی دلتنگی

 

** اپیزود ۳ - مهر پدری **

 

امروز من پدر شدم و دیدم در من چه حس و حال عجیبی بود

می خواستم صدا بزنم (( بابا )) اما چه داستان غریبی بود

لکنت گرقته بودم و فهمیدم این واژه آشنای زبانم نیست

بغضی گرفت راه گلویم را ، انگار حجم مبهم سیبی بود

از چشم کوچک پسرم خواندم باید دوباره سعی کنم (( با ... با ))

نوزاد گریه کرد و در جانم غوغای انفجار مهیبی بود

در من چقدر حسرت این واژه است ، در من چقدر حسرت این واژه است

ای کاش از حرارت این مفهوم در ذهن تار بسته نصیبی بود

من زل زدم به نرمی دستانش دست مرا فشرد و دلم لرزید

یعنی دو مرد پشت هم و با هم پیمان بی ریای نجیبی بود

از عمق قاب عکس نگاهم کن ، آه ای غرور کوفته بر دیوار

تقویم زندگانی من بی تو تاریخ پر فراز و نشیبی داشت

 

پروانه نجاتی

شیراز-اسفندماه ۸۶

  نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:22  توسط سجاد  | 
بسم الله

سناریوی دلتنگی

 

** اپیزود ۲ - عروسی **

 

تکان بخور تو از این قاب خانه ات آباد

نشسته ای که در این خانه هر چه بادا باد

همیشه موقع تصمیم پشت من خالی است

چقدر خالی جایت پدر عذابم داد

نشسته ای روی این تانک و میزنی لبخند

و هستی از همه قید و بندها آزاد

چهل غروب پس از تو تولد من بود

چه فرق می کند اردیبهشت یا مرداد

چه جای جشن گرفتن چه جای شادی بود

برای این دل پر غصه ، این دل ناشاد

شناسنامه من بیست و پنج پاییز است

که مثل سیب بر این شاخه اتفاق افتاد

شب عروسی فرزند بی ستاره توست

بیا و دست بینداز گردن داماد

که گفته اند : کم از صبح پادشاهی نیست

به شرط آنکه پسر را پدر کند داماد

فقط به فرصت امضای عقد نامه بیا

بیا به مجلس عیشم بگو مبارک باد

 

پروانه نجاتی

شیراز - اسفند ۸۶

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:57  توسط سجاد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM