آثار ادبی خانم پروانه نجاتی |
بسم الله

سفره عقد
عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت
یعنی که از اجازه بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی درد سر نبود
ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای
رویای دخترانه او بیشتر نبود
عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان
آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت وکیلم ؟ ... دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود
او گفت با اجازه بابا ، بله بله
مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود
پروانه نجاتی
شیراز - اسفندماه ۸۶
** تقدیم به سنگر سازان بی سنگر **
مرز محال
معصومه گفت از پدری که شهید شد
مردی که طرح صفحه یک سر رسید شد !
مردی که چون سیاوش از آتش گذشت و رفت
تا در نگاه سرخ زمین رو سپید شد
مردی که زیر بارش خمپاره های خشم
بر عشق خاکریز زد و ناپدید شد
مردی که از محال مجال آفرید و بعد
تفسیر نامعادله های جدید شد
نقاشی قشنگی از او در اتاق بود
آن را نگاه کرد و باران شدید شد
یک مرد ، با چفیّه و عینک ، شبی سیاه
محو عبور بارقه های امید شد
لبخند می زد او به همه از روی (( لودر )) ...
... و رد جاده در گذر او سفید شد !
پروانه نجاتی
بسم الله
** تقدیم به همسران جانبازان موجـی **
سایه بان
هم سن و سال ها همه از او جوان ترند
خوش آب و رنگ تر همه خوش استخوان ترند
گیسوی او سفید و لبهای او کبود
چشمان بی فروغش از این هم خزان ترند
می داند امتحان بزرگی است عاشقی
در عشق کشتگان بلا سخت جان ترند
هر روز باید آینه باشد و بشکند
آیینه های گل زده باری گران ترند
گاهی که اتفاق بیفتد هراس و ابر
دیوارهای خانه از او آسمان ترند
نقل کلام محفل همسایه هاست ، آه
آنها که دایه های از او مهربان ترند
موجی اگر بشورد و مرد آتشین شود
مردم به سازگاری او بدگمان ترند
با این وجود صبر قشنگش شنیدنی است
غم ها هر آنچه بیشتر اما نهان ترند
زن ، سایه بان خستگی یک کبوتر است
غم های مرد شعله ورش بی کران ترند
پروانه نجاتی
بسم الله

وداع
با من بیا به فرصت یک چشم هم زدن
در کوچه های باور مردم قدم زدن
گرم است جای پای شهیدان به روی خاک
باید سری به کوچه پر پیچ و خم زدن
یک ساک کهنه ، آینه ، قرآن ، وداع و بعد ...
بر قله های صبر و صلابت علم زدن
حس کن نسیم رفتن گرمای خانه ، شد
تاریخ غصه های زنی را رقم زدن
زن با بهانه های دو کودک چه می کند
جز از (( می آید از سفرش زود )) دم زدن
مردی گذشت از زن ، فرزند ، زندگی
آغاز دل به وسعت دریای غم زدن
- دشمن مگر به خانه ما رحم می کند
باید به موج حادثه اینک بلم زدن -
حس کن صدای نبض دلی را که عاشق است
باید سری به خانه این متهم زدن !
پروانه نجاتی
طاعون
اینک که شهر شعله ور بی خیالی است
جای برادران غیورم چه خالی است
جای برادران غیوری که بعدشان
این شهر در محاصره خشکسالی است
بی ادعا ز خویش گذشتند و پل شدند
رد عبور صاعقه شان این حوالی است
من حرف میزنم و دلم شعر می شود
در واژه های من هیجانات لالی است
طاعون گرفته ایم و کسی حس نمی کند
تا آنکه زنده بودنمان احتمالی است
آلوده است کوچه ، خیابان به زندگی
چیزی که هست و نیست و حالی به حالی است
بر من چه سخت می گذرند این غروب ها
جای برادران غیورم چه خالی است !
پروانه نجاتی
ای شعر ، ای بهانه در خود گریستن
تابیده بر کبود زمین روی فاطمه
پیچیده بر سبوی زمان بوی فاطمه
ای دل هزار مرتبه در عشق تازه شو
شاید رسی به خلوت نه توی فاطمه
امشب بپیچ زلف غزلهای خسته را
بر شانه نسیم خوش کوی فاطمه
سرمست از تلاوت آیات نور باش
تا پر کشی به بال دعا ، سوی فاطمه
امشب پر از بهانه ی شور و نشور باش
چرخی بزن در آینه ی خوی فاطمه
در کوچه های وحی به سوگ زمین نشین
وقتی شکست حرمت مشکوی فاطمه
وقتی که آسمان تب طوفان حشر داشت
در حسرت اشاره ی ابروی فاطمه
مجروح تر ز صبر علی ، ذوق آتشین !
شعری بخوان شکسته چو پهلوی فاطمه
چون دستهای کوچک زینب غریب وار
دستی بگیر زیر دو پهلوی فاطمه
مثل حسین گر تب اشکی است در دلت
سر را گذار بر سر زانوی فاطمه
ای شعر ، ای بهانه در خود گریستن !
بوی بهشت میدهی و بوی فاطمه
پروانه نجاتی
اردیبهشت ماه ۸۰ - شیراز
صبورا
افسانه نیست اینکه تو پروا نداشتی
چشمی به مال و راحت دنیا نداشتی
در جبهه بود ، مرد تو ، مشغول کارزار
در کار عشق شاید و اما نداشتی
سجاده ات گواه دل عاشق تو بود
بی اشک و آه ، خلوت رویا نداشتی
مثل فرشته دل به دل زخم می زدی
در مهربانی آه تو همتا نداشتی
دریای اعتقاد ، پریزادی تو بود
ترسی ز موج خیزی دریا نداشتی
اینک سؤال می کند آیا کسی ز تو
دیروزها کجای زمین خانه داشتی ؟
امروزهای ما همه آکنده از تو باد
مدیون صبر تو ، تو که فردا نداشتی
پروانه نجاتی

خرمشهر
گاهی که بال می کشد این دل به سوی تو
سر می نهم به خاک غریبی که بوی تو ...
دیگر تو نیستی که کمی درد دل کنم
بنشینم آه ِ ثانیه ای رو به روی تو
باید وضو گرفته بیایم به خواب شهر
تا نشکنم قداست گلپوش کوی تو
در کوچه می دوند زنانی انار پوش
له کرده زیر پا رطب آرزوی تو
دستان بچه ها پر سنگ و کبوتر است
در کوچه نیست یک دو قدم خلق و خوی تو
آن روز شهر محو هیاهوی دود بود
از یاد کوچه رفته دگر های و هوی تو
کفش کتانی و دو - سه نارنجک و تفنگ
با چفیه ای که بود عرقچین روی تو
یک جان پر امید و یک میل باشکوه
می ریخت روح شعله وری در سبوی تو
اینک منم که وارث این خاک خسته ام
این شهر خرم است همیشه به بوی تو ...
پروانه نجاتی
تو - فاصله - من
مسافران همه برگشته اند ٬ الا تو
سرود صبح ظفر گشته اند ٬ الا تو
رسیده منتظران را نوید ٬ الا من
مسافر همه از ره رسید ٬ الا من
¤
همه شریک غم خواهرند ٬ الا تو
عصای دست و دل مادرند ٬ الا تو
همه به خواب نفس سوده اند ٬ الا من
و با خیال خود آسوده اند ٬ الا من
¤
کسی قرار دل من نبود ٬ الا تو
کسی بهار دل من نبود ٬ الا تو
همه به خواب تو را دیده اند ٬ الا من
گلی ز خنده تو چیده اند ٬ الا من
¤
ز دیده رفته ز دل رفتنی است ٬ الا تو
که یاد هیچکسی تازه نیست ٬ الا تو
تو را ز یاد همه برده اند ٬ الا من
به قاب خاطره بسپرده اند ٬ الا من
¤
ز رفتگان همه پیکی رسید ٬ الا تو
به بازگشت همه هست امید ٬ الا تو
به پلکهای همه شب دمید ٬ الا من
مسافر همه از ره رسید ٬ الا من
پروانه نجاتی
آبان ماه ۷۸ - شیراز
بسم الله
چشم های گریه ناک من ...
سرفه کرد و از کنار من گذشت ٬ چفیه پوش آشنای این محل
او هنوز سر به زیر و ساده است ٬ شیر مرد با خدای این محل
می توانی از نگاه زرد او ٬ خوشه های درد را درو کنی
با عبور او چه تازه می شود ٬ رنگ و بوی جای جای این محل
می شناسمش من آنچنان که تو ٬ کوچک و بزرگ این محله نیز
تکیه گاه اعتماد کوچه است ٬ پنجه ی گره گشای این محل
سرفه می کند و طعم جبهه را در هوای کوچه می پراکند
- بوی دودهای شیمیایی ٬ آه - خاطرات مردهای این محل
گرچه ذره ذره آب می شود ٬ پیش چشم های گریه ناک من
او هنوز با صداقتی نجیب ٬ کار می کند برای این محل
پروانه نجاتی
تیرماه ۷۹ - شیراز
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|