تبليغاتX
بانوی شعر شهدا
 

بسم الله

سرخ بی پاسخ

حسین بود و بلا بود و کربلایی که...

هویزه بود و خطر بود و بچه هایی که...

اراده های جوان بود و عشق و تنهایی

خطوط روشن قرآن و ربنایی که...

چهارسو همه تانک و غبار و آتش و خون

خروش خسته ی بیسیم در صدایی که...

گلوله نیست، مهمات نیست! مفهوم است؟

به موقعیت خط من آشنایی که...

اگر محاصره ها تنگ و تنگ تر بشود

اگر سقوط کند شهر، آن بلایی که...

در اوج آن همه فریاد سرخ بی پاسخ

رسید دست خیانت به ماجرایی که...

درنگ آمدن نیرو و مهمات، آه

رساند فرصت فرمانده را به جایی که...

گلوله ها بدنش را طواف می کردند

و خون عاشق او ریخت در منایی که...

پروانه نجاتی

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 18:7 توسط سجاد |

سلام

لطفاْ از لینک زیر دیدن فرمائید.

جنبش پیامک های آئینی

یاعلی

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 16:12 توسط سجاد

 

بسم الله

 

تقویم های کاغذی

 

هر پنجشنبه ساعت تکرار سال­هــــا

دل تنگم از عبور دل آزار سال­هـــا

در کوچه­ای که نام تو را قاب کرده است

دیوار هم نشستـــه به انکـــار سال­ها

تقویم های من پر از اندوهِ یادِ توست

هر چنـــد رفتـــه از کفم آمـــار سال­ها

این پنجشنبه­های بدون گلاب و گــــل

سنگین نشسته بر سرم آوار سال­ها

هر روز در مساحت این قاب عکس خیس

فرسودن من است فقط کار سال­ها

تابوت­های گمشده را بـــــو کشیده­ام

باشد که بـــرملا شود اســــرار سال­ها

آخر کجای خاک وطن ریشه کرده ای؟

یوسـف­ترین حکایـــت بازار ســـــال­ها؟

پروانه نجاتی

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 7:57 توسط سجاد |

بسم الله

عليرغم اينكه قرار بود غير از دفاع مقدس در اين وبلاگ سخن ديگري گفته نشود،  ولی شرایط روزگار چنین ایجاب کرد که بنده این شعر خانم نجاتی را نيز از این درگاه فرهنگی منتشر كنم.

حقیقتاْ که امروز دفاع از مقدسات، سخت تر و واجب تر از دیروز است!

 ***

برسد به دست همه، حتي کوفیان ( فتنه انگيزه ی ) مقيم تهران:

 

به هوش باش که امروز کوفه تهران است

و ذوالفقار گرفتار نیزه داران است

مساحتی است پر از چهره های رنگ به رنگ

که فتنه پشت نقاب فریب پنهان است

برای آنکه عدالت به خون بغلطد باز

قلم، زبانه ی شمشیرهای برّان است

علي هميشه غريب است و تا ابد مظلوم

شهيد زخم زبان های سايه مردان است

به هوش باش كه بوی نفاق می آید

به دست مردم نااهل، برگ قرآن است

مبادمان که به تکرار کوفه بنشینیم

کنون که خانه ی ما در مسیر توفان است

برای حلقه ی دل دست مهر می خواهیم

علم، به دوش کسی از تبار باران است

مباد غفلت از این روزهای پر آشوب

که کوفه تا ابد از کرده اش پشیمان است

پروانه نجاتی

۱۳۸۸ 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:45 توسط سجاد |

 

بسم الله

 

 

 

بي نشان

 

چقدر نامه نوشتم به دست باد سپردم

 

براي آمدنت شب به شب ستاره شمردم

 

چقدر گرد گرفتم من از اتاق تو مادر

 

براي باور مردم قسم به جان تو خوردم

 

در انتظار تو و قاصدي كه هيچ نيامد

 

هزار مرتبه جانم به لب رسيد و نمردم

 

و عكس هاي تو را، من اميدوار و صبور

 

براي هركه مي آمد ز جبهه بردم و بردم

 

صداي زنگ در، اما، هميشه دغدغه زا بود

 

نيامدي و من از آن چه خون دل كه نخوردم

 

چقدر هروله كردم ميان كوچه و ايوان

 

و بال روسري ام را به زير پلك فشردم

 

چه پستچي كه از اين خانه مي گذشت شتابان

 

چقدر نامه نوشتم به دست باد سپردم

 

 

پروانه نجاتي

 

شيراز-۱۳۸۳ 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:59 توسط سجاد |

بسم الله

 

 

دیوار ریخت بین دو ابروی خواهرم

 

جا ماند زیر وحشت آوار ، مادرم

 

دیوار ریخت بین دو ابروی خواهرم

 

توفان خاک کوچه ما را فرا گرفت

 

تا ایستاد نبض زمین در برابرم

 

با دست های سرد قساوت شبی سیاه

 

خط خورد مشق و دفتر انشای دخترم

 

بر بام خانه کرکس شومی فرو نشست

 

در شعله سوخت حجله عیش برادرم

 

بوی بهشت می وزد اینجا هنوز هم

 

زیرا گذشته روزی از این کوچه همسرم

 

این خانه آشیان خوش خاطرات بود

 

اینک نشسته در غم گل های پرپرم

 

پروانه نجاتی

 

دی ماه ۱۳۸۰ - شیراز

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:22 توسط سجاد |

بسم الله

سوگ - سور برادرانم

می تراود ز چشم من اندوه

می گدازد مرا غمی نستوه

شب من بی ستاره می سوزد

خاطرات آتشم می افروزد

شب پر از اضطراب و تنهایی ست

پر از آشوب ناشکیبایی است

شب ، دل آشفته شهیدان است

دل من خیس زیر باران است

درد من غصه ای قدیمی نیست

زخم من با دلم صمیمی نیست

از درونم خبر ندارد کس

وای از این آسمان پر کرکس

بعد از آنها که سربدار شدند

چه کسانی طلایه دار شدند ؟

کوچه بی شهید یعنی چه ؟

مردم ناامید یعنی چه ؟

واژه ها را چه تلخ می بافم

شعله می ریزد از دل صافم

چه کنم ؟ شاعر شهیدانم

بعد آنها کمی پریشانم

این پریشانی التهاب من است

حاصل لحظه های ناب من است

با دل خود وداع خواهم کرد

با شهیدان سماع خواهم کرد

بی شهیدان چه قدر تنهایم

داغ می ریزد از سراپایم

کیست در من غروب می خواند

از دلم از جنوب می خواند

طاقتم را گداختی ای شعر !

خوب من را شناختی ای شعر !

باز در جبهه واژه سوزاندی

دل من را به جبهه ها خواندی

آمدی تا نماز من باشی

ذوق راز و نیاز من باشی

آمدی آسمان من باشی 

پر و بالم ، توان من باشی

آمدی تا که روی سجاده

جام را پر کنی از این باده

خواستی از غزل جدا باشم

از من خود شبی رها باشم

مثل تیری نشانه ام کردی

مثنوی را بهانه ام کردی

خواستی کم بگویم از دل خود

تا ببندم شبانه محمل خود

پر زنم تا به کربلا بروم

روی بال فرشته ها بروم

عشق را باید استجابت کرد

زخم ها را کمی اجابت کرد

شعر من بهترین گواه دل است

در سیاهی شب پناه دل است

شاهد گریه های تلخم اوست

همدم مویه های تلخم اوست

واژه ها سخت در تقلایند

گرم پرواز سوی بالایند

همسفر با ستاره و ماهند

چیزی از ماوراء می خواهند

شعر ، پرواز ساده روح است

التیام خیال مجروح است

دوست دارم شراره برخیزم

بی غم استخاره برخیزم

بسرایم تنور جانم را

سوگ - سور برادرانم را

*

ما به مردان جبهه مدیونیم

وارث یک قبیله مجنونیم

باید از خواب ناز برخیزیم

با سیاهی دوباره بستیزیم

این بهار شکفته ایمان

یادگاری ست مانده از یاران

بر من و توست پاس شان داریم

دست از اختلاف برداریم

یادشان اعتبارمان بادا !

تا همیشه بهارمان بادا !

از شهیدان ، مگو غمی مانده است

محنت و اشک و ماتمی مانده است

که شهیدان همیشه با مایند

چشم بر راه صبح فردایند :

که چه کردیم با امانتشان ؟

دستمان مانده گرم بیعتشان ؟

سر پیمان هنوز هم هستیم ؟

یا ز سودای دیگری مستیم ؟

ای دل امشب دوباره دریا شو

قدری از داغ شان شکیبا شو

که شهیدان غرور زندگی اند

شاهراه عبور زندگی اند

امشب ای شعر ! در دلم گل کن

این همه درد را تحمل کن

پروانه نجاتی

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 23:48 توسط سجاد |

بسم الله

 

خاکستر سبز

هنوز از جبهه می آید نسیم آشنای تو

خیال انگیز و رویایی عروج تا خدای تو

خیال کوچه هامان پر شد از عطر نفس هایت

چه اشک افشانی ای دارم من امشب در هوای تو

تو بر سجاده خونین نماز عاشقی خواندی

کجا بود ای برادر ! کعبه تو کربلای تو

من آن شب دیدم از اعماق رویاهای شیرینم

سواری نور می پاشید روی زخم های تو

از امشب چشم های خسته را از راه می گیرم

که روی کوچه جاری نیست دیگر جای پای تو

به این تابوت ها تا چشم ها را می سپارم من

دلم در خود فرو میریزد ای خواهر فدای تو !

پس از چشم انتظاری ها به اشک خویش مي شويم

پلاكی جامه ای يا استخوانی را به جاي تو !

پروانه نجاتی

تابستان ۱۳۷۴ - خرامه

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 7:57 توسط سجاد |

بسم الله

 

دو گنبد به اندازه ی بی پناهی

 

شکفته بر این نهر دو یاس کوچک

دو چشم فروزان ، دو الماس کوچک

دو گنبد به اندازه ی بی پناهی

شده کربلایی به مقیاس کوچک

غریبانه آغوش وا می کند اشک

به روی لهیب یک احساس کوچک

چه آرام و سنگین قدم می گذارند

چو پاهای مجروح از آماس کوچک

کنار فرات ، آه ، می بینی ای دل

به خون خفته جسم دو عباس کوچک

 

پروانه نجاتی

خرداد 81

ساحل فرات - آرامگاه طفلان مسلم (ع)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 21:38 توسط سجاد |

بسم الله 

 

شلمچه

نگاه کن پدر این نقشه های ایران است

به من بگو که شلمچه کجای ایران است

شلمچه نیست در این نقشه های جغرافی

نگفته ای تو مگر کربلای ایران است ؟

عجیب اینکه در آن سرزمین خون افشان

پر ازدحام ترین جاده های ایران است

ز بس شهید که از آن بهشت آوردند

گمان کنم گل آب و هوای ایران است

گرفت نقشه ز دستم پدر و ابری گفت :

شلمچه ناحیه ی باصفای ایران است

برای رفتن اگر دل دلیل ما باشد

ز هر طرف بروی ابتدای ایران است

چه چشمه ها که نجوشید روی آن از خون

چه خونبهای گرانی برای ایران است

ز گوشه گوشه ی میهن در آن پلاکی هست

شلمچه نقشه ی جفرافیای ایران است

 

پروانه نجاتی

۱۳۸۷/۲/۱۶

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 14:30 توسط سجاد |