بانوی شعر شهدا
" استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است "


 باسلام 

اين روزها فيلم شعرخواني معصومانه و بسيار زيبايي در شبکه هاي اجتماعي دست به دست مي شود که با استقبال فراواني هم مواجه شده است. شعر آموزنده و روان و صميمانه اي که "سيده زهرا شايگان هشت ساله و محجبه" در برنامه مشاعره خوانده بود، در اصل نصيحت شاعرانه ي "سرکار خانم پروانه نجاتي" با دختر خانمشان و البته همه دختران اين مرز و بوم بوده است. 

ياعلي 

 

شعرخواني سيده زهرا شايگان 

دانلود 6.89 مگابايت   


"زهرا"* مامان بیا صمیمی باشیم 

مثل دو تا دوست قدیمی باشیم 

بیا با هم حرف بزنیم بخندیم  

در رو به روی غصه ها ببنديم

درسته دختر خوبه دلبر باشه 

تو خوشگلی از همه کس سر باشه

جلوه تو ذات دختره می دونم 

 کار خداست مقدره می دونم

همه می گن دخترا برگ گلن  

داداش میگه البته یه کم خلن

چسب روی دماغ یعنی که زشتن  

به فکر خط خطی سرنوشتن

پشت این رنگ و روغنا دروغه  

پشت اینا یه طرح بی فروغه

مردا میگن که خوشگلا نجیبن  

راستش و بخوای دخترا مثل سیبن

سیب زمین افتاده بو نداره  

رهگذر هم پا رو دلش می ذاره

سیب های روی شاخه چیدن دارن  

از دست باغبون خریدن دارن

بهار خانوم دل نگرون توام  

دلواپس روز خزون توام

حالا که می خوای بری توی خیابون  

خودتو بگیر چراغ نده تو میدون

وقتی که حوا پا گذاشت تو عالم  

به دو می خواست بره به سمت آدم

زد تو سرش فرشته گفت: حاج خانوم  

چه میکنی فردا با حرف مردم

روتو بگیر با این لپای داغت  

بشین بذار آدم بیاد سراغت

آره مامان اینم حرف کمی نیست  

حجب و حیا قصه مبهمی نیست

این روسری یعنی که تو نجیبی  

شکوفه معطر یه سیبی

این روسری پرچم اعتقاده  

نباشه  گلبرگها اسیر باده

زلفاتو از روسری بیرون نذار  

چشمای هیز و سمت زلفات نیار

مردای خوب پرده دری نمی خوان  

عشقای لوس سرسری نمی خوان

باید بدونی زندگی بازی نیست  

توهم قرص های اکستازی نیست

اونهایی که پلاس کافی شاپن  

احساسات دخترارو می قاپن

اونی که می ره پارتی های شبونه  

تو کار و بار انگل دیگرونه

مردای خوب کاری و اهل دلن  

مردای بد توی خیابون ولن

مردای خوب فقط نجابت می خوان  

از زنشون غرور و غیرت می خوان

علاف مو فشن که مرد نمیشه  

تا لنگ ظهر به رختخواب سیریش بشه

مردی که قیچی میزنه به ابرو  

از اون نگیر سراغ زور بازو

مردی که بند انداخته مرده؟ نه نیست   

برا کسی شریک درده؟ نه نیست

جوهر مردی نداره، زغاله  

نه مرده و نه زن؛ تو حس و حاله

برق لب و کرم که اومد تو کار  

مردونگی برو خدا نگه دار

ابرو کمون خیابونا شلوغن  

پر از فریب حرفای دروغن

دوست دارم دیونتم، اسیرم  

یه روز اگه نبینمت میمیرم

یکی دو روز بعد تو همین خیابون  

یه لیلی دیگه ست کنار مجنون

برا کسی بمیر که راستی مرده  

جر نزنه، نپیچه، برنگرده

بله به کسی بگو که عاشق باشه  

تو حرف عاشقونه صادق باشه

یعنی باید شیفته روحت باشه  

تشنه چشمه شکوهت باشه

آره گلم سرت رو درد نیارم  

این لوده بازی ها رو دوست ندارم

گیس طلایی به چشماشون زل نزن  

با فوکلات به دستاشون پل نزن

همپای دخترای بد راه نرو  

با چشم باز مامان توی چاه نرو 

 

پروانه نجاتي، شيراز  

 

*در متن اصلي شعر بجاي نام زهرا "چکي مخفف چکاوک" بوده است که با هماهنگي شاعر تغير کرد.




دسته بندی : منظومات , 
 

یادداشتی در ستایش شاعرانگی «پروانه نجاتی »

 

شاعری از نسل «داغ و دغدغه »

 

 

 رضا اسماعیلی

با من بیا به فرصت یک چشم هم زدن

در کوچه‌های باور مردم قدم زدن

گرم است جای پای شهیدان به روی خاک

باید سری به کوچه پر پیچ و خم زدن ...

این نوشتار را با خاطره‌ای از بانوی شعر شهدا ( خانواده شهداء ) خانم پروانه نجاتی آغاز می‌کنم .

چند سال پیش بود که به عنوان داور جشنواره کتاب سال دفاع مقدس توفیق خدمت داشتم، وقتی نوبت به داوری مجموعه شعر «داغ و دغدغه »سروده خانم نجاتی رسید، بعد از بررسی شعرهای کتاب، اکثر داوران در انتخاب و معرفی این مجموعه شعر به عنوان اثر برگزیده بخش شعر جشنواره متفق القول بودند .

و اما این که به چه علت مجموعه شعر فوق مورد توجه داوران قرار گرفته بود، در نگاه اول هویت و تشخص شعرهای فراهم آمده در این مجموعه بود. به این معنا که خواننده به راحتی در آیینه بی غبار شعرهای این مجموعه سیمای زلال و پاک  بانویی شاعر را می‌دید که از زبان مادر شهید، همسر شهید و خواهر شهید به واگویه داغ و دغدغه‌های مقدس انسانی نشسته است .

لطافت و عاطفه  زنانه و مادرانه مولفه‌ شاخص اکثر شعرهای فراهم آمده در این دفتر نورانی ست. البته جنس این داغ و دغدغه از جنس آه و ناله و رنجموره‌های یک زن مستاصل و افسرده نیست که در نهایت به ایستایی و رکود ختم می‌شود، بلکه این «داغ و دغدغه »بر آمده از ایمانی روشن و امیدی درخشان است که بشارت نصر و پیروزی را با خود به همراه دارد  .

نجاتی بر بلندای قامت شعر، رسالتی زینب‌گونه را به دوش می‌کشد و همچون پیامبر کربلا «داغ و دغدغه »را با لهجه زیبایی ترجمه می‌کند. او هرگز به دنبال این نیست که با شعر خود خواننده را به تاثرات عاطفی مبتلا کند و صرفا با تحریک احساسات او را به سوگ عزیزانش بنشاند و دریغاگوی شهیدان سربلند باشد. او به دنبال در اندیشه فرو بردن مخاطبی ست که گرد و غبار غفلت بر آیینه فطرتش نشسته است و در برزخ «از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود ؟! »دست و پا می‌زند و جوابی نمی‌یابد .

شاعر در تکاپویی عاشقانه - هر چند از داغ و دغدغه می‌گوید – پا در راه می‌نهد  و امیدوار به رفتن و رسیدن می‌اندیشد :

در من کسی ست عاشق و شیدا و بی قرار

تا این گدازه هست، شکیبا نمی‌شوم

نجاتی رسالت خود را باز آفرینی هنرمندانه حماسه‌هایی می‌داند که عاشورا مردان راست قامت با جوهر خون بر سینه زمان حک کردند و امروز در هیاهوی روزمره گی و روزمرگی – بر طاقچه عادت – به فراموشی سپرده می‌شود :

امروزهای ما همه آکنده از تو باد

مدیون صبر تو، تو که فردا نداشتی

شاعر در بعضی از غزل‌های خود، نقبی نیز به اجتماع و مناسبات غلط اجتماعی می‌زند و از نا هنجاری ‌ها و دردهایی می‌گوید که چون خوره بر جان انسان معاصر افتاده و او را از اصالت‌های انسانی و توحیدی تهی می‌کند :

زمین ز بتکده ‌ها پر شده ست، ابراهیم

دوباره دور تفاخر شده ست، ابراهیم

دمیده بر ریه شهر دود تلخ ریا

و روزگار تظاهر شده ست، ابراهیم ...

نجاتی شاعری رسالت مدار، درد آشنا و  آرمان گراست. البته آرمان گرایی او ریشه در واقع بینی دارد و صرفا بر اساس ذهنیات دور از واقعیت نیست. هدف شاعر از بیان درد‌ها و دغدغه ‌ها، گرفتن پز انقلابی گری نیست ، بلکه بیشتر با هدف اصلاح گری و ساماندهی وضع موجود برای فتح قله موعود است :

بعد از آن‌ها که سربدار شدند

چه کسانی طلایه دار شدند ؟

ما به مردان جبهه مدیونیم

وارث یک قبیله مجنونیم

باید از خواب ناز بر خیزیم

با سیاهی دوباره بستیزیم

این بهار شکفته ایمان

یادگاری ست مانده از یاران

بر من و توست پاس شان داریم

دست از اختلاف بر داریم ...

جان کلام آن که «پروانه نجاتی »شاعری از نسل «داغ و دغدغه »است. دغدغه‌هایی زلال، مقدس و انسانی. مجموعه شعر «داغ و دغدغه »نیز از این منظر قابل تامل است که در بر دارنده تألمات مسئولانه یک بانوی شاعر مسلمان در قبال جامعه و جهان است، جامعه‌ای که به هر علت به سمت و سوی استحاله‌ای فرهنگی پیش می‌رود و شاعر با نگرانی شاهد این استحاله است و همچون شمع می‌سوزد و گدازه‌های دلش را شعر می‌کند. چنان که خود می‌گوید: «... خاکستر زنی که گر می‌گیرد و شعر می‌جوشد. بغض می‌کند و شعر می‌خواند و حس می‌کند اگر نسراید مدیون است. »

در خاتمه این نوشتار، برای این بانوی شاعر که خود را «شاعر شهیدان و تا همیشه مدیون سرخ جامگان تاریخ انقلاب اسلامی»می‌داند، آرزوی سربلندی و سلامتی می‌کنم، و با زمزمه غزل زیبای دیگری از او که تقدیم به شهیدان و حماسه آفرینان هشت فصل عشق شده است، این نوشتار کوتاه را به پایان می‌برم :

هنوزازجبهه می‌آید نسیم آشنای تو

خیال انگیزو رویایی،عروج تاخدای تو

خیال کوچه ‌ها مان پرشد ازعطرنفسهایت

چه اشک افشانی‌ای دارم، من‌ امشب درهوای تو

توبرسجاده ی خونین نمازعاشقی خواندی

کجا بود ‌ای برادر ! کعبه ی تو،کربلای تو

من آن شب دیدم ازاعماق رویاهای شیرینم

سواری نورمی پاشید روی زخم‌های تو

ازامشب چشمهای خسته را از راه می‌گیرم

که روی کوچه جاری نیست دیگرجای پای تو

به این تابوت ‌ها تا چشم‌ها را می‌سپارم من

دلم درخود فرو می‌ریزد ‌ای خواهر فدای تو ! 

پس ازچشم انتظاری ‌ها به اشک خویش مي شويم

پلاكی،جامه ای،يا استخوانی را به جاي تو !


 

فیلم کوتاهی از زندگی ادبی سرکار خانم نجاتی

 

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

 




دسته بندی : شناس نامه ,